هیئت رقیه بنت الحسین(ع)
ای سحرگاه شب قدر حسین روی تو باشد مه بدر حسین
شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا(س) تسلیت باد.
برنامه آینده هیئت :
دوشنبه ۲۳ اسفند ، وفات حضرت معصومه (س) - منزل برادر محمود میرزائی
شروع از ساعت ۱۹
چه بر سر اين مظلومان هميشه تاريخ آمد که حيدر خيبر شکن، امير خانه نشين، علي عليه السلام مرتب مي فرمود:
" مازلت مظلوماً " ( پيوسته به من ظلم شده است.)
و از آن سو وقتي آن حضرت به ياد ريحانه رسول اکرم، همسرش حضرت زهرا عليها السلام الله تعالي مي افتادند، مي فرمودند:
" انّ فاطمة بنت رسول الله -صلي الله عليه و آله و سلم- لم تزل مظلومة"
( همانا فاطمه دختر پيامبر اسلام (ص) پيوسته به او ظلم مي شد.)
روزي رسول خدا (ص) در حاليکه اشاره به اميرالمومنين؛ علي (ع) داشت به يکي از اصحاب خود فرمودند:
"أتري هذا؟ فقال: بلي"
"قال: وليّ هذا وليّ الله فواله و عدوّ هذا عدو الله و الله فعاده.
قال: وال وليّ هذا و لو انه قاتل أبيک و ولدک و عاد عدوّ هذا و لو انّه ابوک أو ولدک"
(
آيا اين شخص را مي بيني؟ عرضه داشت: بلي. حضرت فرمودند: دوست اين شخص
دوست خداست پس موالات و دوستي نسبت به آن داشته باش و دشمن اين شخص شخص
دشمن خداست، پس عداوت با آن داشته باش.
بعد فرمودند: دوست دار دوست علي باش ولو اينکه قاتل پدر يا فرزند تو باشد و دشمن ِ دشمن علي باش ولو اينکه پدر يا فرزند تو باشد.)
پس
در خلال اين حديث شريف رسول خدا (ص) براي تمام مردم روشن کردند که پيشواي
متقيان و اميرمومنان حضرت علي بن ابي طالب عليه الصلاة و السلام وليّ
خداست و اوست ميزان در ولايت و طاعت و بندگي خداي تبارک و تعالي.اوست که
بايد دلها متوجه او شود و قلبها سرشار از محبت او و دوستان او.
و اوست که بايد دلها پر شود از دشمني نسبت به دشمنان او ، حتي ولو اينکه خداي ناخواسته آن دشمن پدر يا فرزند ما باشد.
ادامه مطلب
در واپسين سالهاى عمر معاويه، روزگارى كه زيادهخواهىهاى او سايهاى سنگين از فساد و تباهى بر جامعه مسلمين انداخته بود، تولد نوزادى دختر به نام رقيه (عليهاالسلام) شادى و شعف را به خانه گلين و ساده امام حسين (عليهالسلام) فرا خواند و اشك شوق را مهمان نگاههاى منتظر كرد و امام، آرامش كوتاه و زودگذرى در سايه خرسندى از مولود خجسته خود پيدا كرد و لبخندى از سرور بر چهره خسته و اندوهگيناش از ظلم و جور زمانه نشاند؛ زمانهاى كه هتاكى به خاندان پيامبر (صلىاللهعليهوآله) و دشنام دادن به اميرالمؤمنين (عليهالسلام) سكه رايج شده بود. تزوير و رياكارى چنان در بافت جامعه نفوذ كرده بود كه كسى به چشمهاى خود نيز اعتماد نداشت. اين در حالى بود كه سنگينى زخم تمام اين معضلات ريشهدار، بر قلب امام وارد مىآمد. معاويه اما، با همه فريبكارى و نيرنگى كه داشت، در برابر فرشته مرگ، بىچاره و ذليل مىنمود و آن گاه كه مرگ گريبانش را گرفت، بىهيچ مقاومتى تسليم شد و پسر مىگسار و شهوت پرست او بر اريكهاى كه بيست سال، پدرش بر آن تن، و دنيا پرستان بر آن رخ ساييده بودند، تكيه زد.
در چنين روزگارى بود كه صداى زنگ شتران از مقصد مدينه به سوى آيندهاى روشن و تابناك به وسعت تاريخ، برخاست و در رهگذر حوادث و رويدادهاى اين سفر پردرد و رنج، رقيه (عليهاالسلام) به تماشا ايستاده و عروج خود را انتظار مىكشيد.
اگر چه بسيارى از منابع تاريخى، نام او را در خاطره خود حفظ نكردهاند، اما دلايل گويايى بر اثبات وجود او در دست است كه در جاى خود بدان اشاره خواهد شد.
نوشتار حاضر، رهاوردى است از چكيده آن چه تاريخ، به نام و خاطره رقيه (عليهاالسلام) در خود ثبت كرده است و تلاش دارد تا دريچهاى به اقيانوس بىكران درد و رنج دخترك خورشيد بگشايد و قطرهاى از درياى معرفت و بينش او را در كام تشنگان زلال حقيقت بريزد، اما گفتنى است به دليل نبود منابع كافى و محدود بودن شرح حال او، نگارنده بيشتر به بيان آن چه درباره ايشان نگاشتهاند، همت ورزيده است تا مخاطب به مطالبى كه نقل شده، اشراف يابد. از اين رو، بدون داورى در مورد اخبار نقل شده، به گردآورى آن دست يازيده است.
ميلاد كوثر ثانى
هوا گرم بود و سكوت، خيره خيره، پرده سياه شب را تماشا مىكرد. شهر در تاريكى فرو رفته بود. پنجره خانهاى در شهر، گرم انتظار و محو گفت و گوى شب با ستارگانش بود. نسيم، بر ديوارهاى آفتاب خورده خانه مىوزيد. قلب شهر، از تنها پنجره باز و روشن خود مىتپيد و همه به انتظار نشسته بودند كه ناگاه صداى گريه نوزادى خجسته، احساس شب را به بازى گرفت. اشك شوق بر گونهها غلتيد و لبها، يك صدا، ترانه لبخند سرودند.
غنچهاى ديگر، به باغ حسين (عليهالسلام) روييده بود و همه بر گلبرگ رخش، غنچههاى عاطفه نثار مىكردند. رقيه (عليهاالسلام) در آن شب شكفت، و مادر تاريخ، كتاب كهن خويش را گشود و بر صفحهاى مبهم از آن، قلم را به تكاپو واداشت. ولى آن صفحه مبهم تاريخ، در كوران تاخت و تازهاى روزگار، از دفتر گذار زمان جدا گشت و از حافظه آن ناپديد گرديد. در كتابچه كوچك زندگانى رقيه (عليهاالسلام)، لحظه روييدنش بدون هيچ سطرى، سفيد ماند و نام هيچ روزى به عنوان زادروزش ثبت نگرديد.
درباره سنّ شريف حضرت رقيه (عليهاالسلام) نيز در ميان تاريخ نگاران اختلاف نظر وجود دارد. اگر اصل تولد ايشان را بپذيريم، مشهور اين است كه ايشان سه يا چهار بهار بيشتر به خود نديده و در روزهاى آغازين صفر سال 61 ه .ق، پرپر شده است.
مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام)
بر اساس نوشتههاى بعضى كتابهاى تاريخى، نام مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام)، امّ اسحاق است كه پيشتر همسر امام حسن مجتبى (عليهالسلام) بوده و پس از شهادت ايشان، به وصيت امام حسن (عليهالسلام) به عقد امام حسين (عليهالسلام) درآمده است.1 مادر حضرت رقيه(عليهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضيلت اسلام به شمار مىآيد. بنا به گفته شيخ مفيد در كتاب الارشاد، كنيه ايشان بنت طلحه است.2
نام مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) در بعضى كتابها، امجعفر قضاعيّه آمده است، ولى دليل محكمى در اين باره در دست نيست. هم چنين نويسنده معالى السبطين، مادر حضرت رقيه (عليهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر يزدگرد سوم پادشاه ايرانى، معرفى مىكند كه در حمله مسلمانان به ايران اسير شده بود. وى به ازدواج امام حسين (عليهالسلام) درآمد و مادر گرامى حضرت امام سجاد (عليهالسلام) نيز به شمار مىآيد.3
اين مطلب از نظر تاريخ نويسان معاصر پذيرفته نشده؛ زيرا ايشان هنگام تولد امام سجاد (عليهالسلام) از دنيا رفته و تاريخ درگذشت او را 23 سال پيش از واقعه كربلا، يعنى در سال 37 ه .ق دانستهاند. از اين رو، امكان ندارد او مادر كودكى باشد كه در فاصله سه يا چهار سال پيش از حادثه كربلا به دنيا آمده باشد. اين مسأله تنها در يك صورت قابل حل مىباشد كه بگوييم شاه زنان كسى غير از شهربانو (مادر امام سجاد (عليهالسلام)) است.
نام گذارى حضرت رقيه (عليهاالسلام)
رقيه از «رقى» به معنى بالا رفتن و ترقى گرفته شده است.4 گويا اين اسم لقب حضرت بوده و نام اصلى ايشان فاطمه بوده است؛ زيرا نام رقيه در شمار دختران امام حسين (عليهالسلام) كمتر به چشم مىخورد و به اذعان برخى منابع، احتمال اين كه ايشان همان فاطمه بنت الحسين (عليهالسلام) باشد، وجود دارد.5 در واقع، بعضى از فرزندان امام حسين (عليهالسلام) دو اسم داشتهاند و امكان تشابه اسمى نيز در فرزندان ايشان وجود دارد.
گذشته از اين، در تاريخ نيز دلايلى بر اثبات اين مدعا وجود دارد. چنانچه در كتاب تاريخ آمده است: «در ميان كودكان امام حسين (عليهالسلام) دختر كوچكى به نام فاطمه بود و چون امام حسين (عليهالسلام) مادر بزرگوارشان را بسيار دوست مىداشتند، هر فرزند دخترى كه خدا به ايشان مىداد، نامش را فاطمه مىگذاشت. همان گونه كه هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام على (عليهالسلام) وى را على مىناميد».6 گفتنى است سيره ديگر امامان نيز در نام گذارى فرزندانشان چنين بوده است.
نام رقيه در تاريخ
اين نام ويژه تاريخ اسلام نيست، بلكه پيش از ظهور پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآله) نيز اين نام در جزيرة العرب رواج داشته است. به عنوان نمونه، نام يكى از دختران هاشم (نياى دوم پيامبر (صلىاللهعليهوآله)) رقيه بود كه عمه حضرت عبداللّه، پدر پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآله) به شمار مىآيد.7
نخستين فردى كه در اسلام به اين اسم، نام گذارى گرديد، دختر پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآله) و حضرت خديجه بود. پس از اين نام گذارى، نام رقيه به عنوان يكى از نامهاى خوب و زينت بخش اسلامى درآمد.
اميرالمؤمنين على (عليهالسلام) نيز يكى از دخترانش را به همين اسم ناميد كه اين دختر بعدها به ازدواج حضرت مسلم بن عقيل (عليهالسلام) درآمد. اين روند ادامه يافت تا آن جا كه برخى دختران امامان ديگر مانند امام حسن مجتبى (عليهالسلام)،8 امام حسين (عليهالسلام) و دو تن از دختران امام كاظم (عليهالسلام) نيز رقيه ناميده شدند. گفتنى است، براى جلوگيرى از اشتباه، آن دو را رقيه و رقيه صغرى مىناميدند.9
خاستگاه تربيتى رقیه بنت الحسین
حضرت رقيه (عليهاالسلام) در خانوادهاى پرورش يافت كه پدر، مادر و فرزندان آن، همگى به عالىترين فضيلتهاى اخلاقى و پارسايى آراسته بودند. افزون بر آن، فضاى دلانگيز شهر پيامبر (صلىاللهعليهوآله) كه شميم روح فزاى رسول خدا (صلىاللهعليهوآله)، على (عليهالسلام) و فاطمه (عليهالسلام) هنوز در آن جارى بود و مشام جان را نوازش مىداد، در پرورش او نقشى بزرگ داشت. او در خانوادهاى رشد يافت كه همگى سيراب از زلال معرفت امام حسين (عليهالسلام) بودند؛ خانوادهاى كه از بزرگترين اسطورههاى علم و ادب و معرفت و ايثار مانند زينب كبرى (عليهاالسلام)، اباالفضل العباس (عليهالسلام)، على بن الحسين (عليهالسلام)، على اكبر (عليهالسلام) و... تشكيل شده بود.
حضرت رقيه (عليهاالسلام) در مدت عمر كوتاه خود در دامان اين بزرگواران، به ويژه پدر گرامىاش امام حسين (عليهالسلام) پرورش يافت و با وجود همان سن كم، به عنوان يكى از زيباترين اسطورههاى ايثار و مقاومت در تاريخ معرفى گرديد.

) مجال
دشمن خرابه را به تو آسان گرفته بود
از من هزار بار ولی جان گرفته بود
سر بر اطاعت دل ِ مجنون گرفته بود
پایم اگر که راه ِ بیابان گرفته بود
حتی توان ِ سینه زدن هم نداشتم
این سینه حال ِ شام ِ غریبان گرفته بود
در پای ِ نیزه ، عطر ِ تلاوت شنیده ام
دستم صفای ِ صفحۀ قرآن گرفته بود
در کوفه خطبه می شکند دیدن ِ سرت
پیشانی ات توانِ سخنران گرفته بود
پایم شتاب را به صف ِ بوته های ِ خار
از تازیانه هایِ شتابان گرفته بود
اینجا به انتظار دلم طعنه می زند
چوبی که بوسه از لب و دندان گرفته بود
عمرم به قد سورۀ کوثر مجال داشت
آری سه آیه بود که پایان گرفته بود
رؤیای وصل بر سر ِ دختر خراب شد
آن شب خرابه ، جلوۀ باران گرفته بود
2 ) صفحهء سوم
دوباره پلک خستهء تری به خواب می رود
توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود
نگاه کن به فاطمی ترین اسیر قافله
که مثل عکس سوخته میان قاب می رود
آبله پشت آبله نمی رسد به قافله
ز نیزه بوسه ای رسد پا به رکاب می رود
لباس های کوچکش دگر به او نمی خورد
که ثانیه به ثانیه چو شمع آب می رود
گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای
که زیر بار چشم ها از او گلاب می رود
شام سیاهِ شام را به شامیان سیاه کرد
همین که هفت پشت او به آفتاب می رود
دفتر قصهء غمش چه زود بسته می شود !
ببین فقط سه صفحه از متن کتاب می رود
محسن عرب خالقی
3 ) حرف سفر
در دلش قاصدکی بود خبر می آورد
دخترت داشت سر از کار تو در می آورد
همه عمرش به خزان بود ولی با این حال
اسمش این بود : نهالی که ثمر می آورد
غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد
او که می خواند تو را قافله ساکت می شد
عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد
دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد
زن ساله چه ها دید که با خود می گفت
مادرت کاش به جای تو پسر می آورد
قسمت این بود که او یک دفعه خاموش شود
آخر او داشت سر از کار تو در می آورد
کاظم بهمنی
4) یا هنوز هم ...
زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم
دارد عزای دیدن بابا هنوز هم
تا تاول دوباره ای از راه می رسد
با گریه آه می کشد آن را هنوز هم
آهسته بغض می کند و خیس می شود ...
... زخم کبود گونه اش : « آیا هنوز هم
مهمان چوبدستی شهر جسارتی
من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم »
من درد های روسری ام را نگفته ام
با چشم های غیرت سقّا هنوز هم
از صحبت کنیزی مان گریه می کنم
می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم
مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم
آنجا که هست کعبۀ دنیا هنوز هم
*******************
دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد
گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟!
علیرضا لک
5 ) یتیم خرابه
آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود
داغ نهفته در جگرش بی شماره بود
در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش
عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود
شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش
این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود
طفلک تمام درد تنش را زیاد برد
حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود
با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لابه لای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرف های دلش بی کناره بود
کوچکترین یتیم خرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود
مصطفی متولی
6 ) جواب سؤالی
شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست
اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست
مهمان من قدم به سر چشم ما گذار
هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست
خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست
فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست
با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند
یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست
تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس
این کودک یتیم کدامین اهالی اَست
بابا سری شبیه عمو چند وقتی اَست
از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست
عمه گرفته دست مرا راه می برد
بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست
محسن عرب خالقی
7 ) کبوترانه
نوشته بود : که باید کبوتری بشوی
و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی
سلام دختر پروانه های نا آرام
درون پیله مبادا که بستری بشوی
ورق بزن که به فهرست عمر من برسی
به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی
اگر چه شهر پر از مین های آلوده است
به احتیاط گذر کن که معبری بشوی
که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی
... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی
بکوش چادر باغ نجابتت باشی
و سایه ی سر گلهای روسری بشوی
شب تولد تو جشن رفتن من بود
تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی
شب تولد تو رحمت شهادت داشت
خدا برای همین خواست " دختری " بشوی
کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد
و عشق گفت : که باید منوّری بشوی –
که نسلهای پس از تو ، تو را بسوزند و
برای محفلشان شمع باوری بشوی
بیفت روی منور؛ به نام ابراهیم
بسوز تا که گلستان دیگری بشوی
گریست روی تنم عشق و گفت : می باید
تو جزو سوخته های معطری بشوی –
که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو
میان دشت گل بی نشان تری بشوی
*******************
سلام دختر بابا ؛ سلام بارانم
دلم نخواست که بغض شناوری بشوی
از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را
نه اینکه ! آینه ی من : "مکدّری " بشوی
برات نامه نوشتم برای روزی که
کبوترانه پری نه ، پیمبری بشوی
آقای رحمان نوازنی ، مسئول انجمن شعر آئینی موعود






